|
بی کسی |
|
در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما ، پرنده پر نمی زند . |
در انتظار مرگ،به کنجی نشسته ام بر خاطرات خویش،در دیده بسته ام با هرچه نقش بود در ایام زندگی پیوندهای هستی خود را گسسته ام با مرگ،قبل مردن خود آشنا،منم از رنج آشنا و غم دوست رسته ام قطع امید کرده ام از عالم وجود در انتظار وصل تو،با چشم بسته ام شکر خدا که شرم ندارم ز نفس خویش آرام و استوار،ولی دل شکسته ام دلسوزیم برای خودم نیست،چون که من دیریست،بار این سفر دور بسته ام با آنکه نیست روزنه ای از امید،باز امیدوار لطف تو،با قلب خسته ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 1:51 AM توسط فرزان |